غدير ؛ ميعاد گاه آخرين فرمان / قسمت دوم

بسمه تعالى

غدير

ميعاد گاه آخرين فرمان

قسمت دوم

 

 در غدير، پيامبر(ص)  ضمن تصريح بر امامت و ولایت ستارگان هدايت و راهيابى در تاريح، از پيدايش پديده شوم سلطنت حقه و غصب نارواى خلافت حقه، استقرار و استحكام پايه هاى سلطه نامشروع خود كامگان و توجيه نقش حضور و تسلط حراميان قدرت طلب بر سرنوشت امت اسلام ى در عرصه هاى سياست و فرهنگ، مقابله با اهداف استقرار خلافت صالحان و تثبيت آن بازنگرى در مبانى روشها، منشها، سياستها و نظامات دينى - اسلامى ابراز نگرانى نموده، نسبت به ظهور رجعت هاى فرهنگى و سياسى از هر سنح را هشدار داده در خطبه غديريه اعلام ميدارند:

 " معاشر الناس انى ادعها امامه و وراثه فى عقبى الى يوم القيامه و قد بلغت ما امرت بتبليغه حجه على كل حاضر و غائب... فليبلغ الحاضر الغائب و الوالد الولد الى يوم القيامه و سيجعلونها ملكا و اغتصابا و با نگرانى از چنين تهديداتى كه دامنگير امت اسلام ى ميگردد در خطبه غديريه خود پرده بر ميداند كه: "معاشر الناس انه سيكون من بعدى ائمه يدعون الى النار "...

 رويارويى و جدال بر سر قدرت حكومت بعد از پيامبر(ص) از سوى بيخردان و غصب خلافت و حق مديريت سياسى جامعه از خاندان رسالت و نگرانى از ميراث خوارى قدرت توسط تبهكاران كه موجب محو آثار دين، ظهور بردگى سياسى، انزواى شايستگان، رونق فاسقان و در يك كلام رجعت فرهنگى و سياسى در جامعه اسلامى ميشود، از يك پيشينه تاريخى در جنگ احد برخورداراست و آغاز آن از طرح عمر در حريان جنگ خندق شروع گرديد كه به4 نفر از همفكران خود ازاصحاب صحيفه اظهار نمود: " بخدا قسم اگر آنگاه كه دشمن از بالا و پائين به ما حمله ميكند محمد را با دار و دسته اش به آنان تحويل دهيم سلامت مى مانيم " و ابوبكر اظهار كرد : " اين راى درست نيست ، ما بت بزرگى را اختيار ميكنيم و آنرا ميپرستيم چون ما درامان نيستيم كه ابن ابى كبشه (پيامبر) پيروز شود و در آن صورت موجب هلاك ما شود. ولى اين بت ذخيرهاى براى ما خواهد بود كه اگر قريش پيروز شدند پرستش اين بت را علنى مى نمائيم و به آنها اعلام ميكنيم كه از دين خود برنگشته بوديم ، و اگر دولت ابن ابى كبشه برگشت پنهانى بر پرستش اين بت باقى ميمانيم " . (اسرار آل محمد ص362-361 ) و سرانجام خداوند از اين توطئه پرده برداشت و على توسط پيامبر مامور شكستن اين بت گرديد.

 اين اقدام در دل منافقان كينه اى برجاى گذاشت كه براى جبران آن ابوبكر با استناد به اقوال جعلى از سوى پيامبر مبنى بر : ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است و خداوند براى ما اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد (اسرار آل محمد ص231 )، گفتار صريح پيامبر (ص)  در روز غدير را كه به على (ع) بعنوان امير المومنين سلام كنيد، با استناد به اينكه پيامبر احدى را خليفه قرار نداده و دستور شورى داده، بى توجه به قرمايش نبى مكرم اسلام كه با عنايت به مفاد آيه شريفه35 سوره يونس :"افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون ".

 فرمود : " هيچ امتى اختيار حكومت خود را بدست كسى نمى سپارند در حاليكه عالم تر از او در ميانشان باشد مگر آنكه كارشان همچنان رو به پايين ميرود تا به آنچه ترك كردهاند، باز گردند ". (اسرار آل محمد ص032 )، استقرار نظام امامت را مورد تعرض جدى قرار داده، با ابوبكر شتابزده بيعت كردند و ابوبكر نيز عمر را بدون مشورت ديگران به خلافت انتصاب كرد و عثمان در شوراى انتخابى عمر، به توصيه عبدالرحمن بن عوف ! برگزيده شد. شورائى كه با توجه به مفاد حديث جعلى فوق الذكر، حضور على (ع) در آن، خود نقض غرض و قابل احتجاج است.

اگر بخواهيم عوامل ريشه اى مخالفت سياسى با مقام خليفه اللهى ولى الله زمان امام على (ع) در تاريح و دشمنى با خاندان او، بخصوص امام حسين (ع) در روز عاشورا را جستجو نمائيم، بايد هم به كينه هاى جاهلى ناشى از نخستين گرايش ايمان على در يوم الانذار و هم در كينه خانواده هاى معدومين جنگهاى پيامبر(ص)  در بدر و احد و حنين، و هم در تاكيدات پيامبر (ص)  به صلاحيت رهبرى و هدايتى على و خاندان او تامل و تعمق نمائيم. تاكيد بر نام على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) بعنوان مصاديق خاص اهل بيت داراى صلاحيت طهارت و عصمت، معرفى اهل بيت بعنوان مصاديق بارز آيه " شهداء على الناس" ، مصاديق بارز ثقلين در آخرين خطبه پيامبر (ص) ، مصاديق ولایت در غدير خم بخصوص در پاسخ به سئوال ابوبكر و عمر، مصاديق آيه " كونوا مع الصادقين" ، و غيره نمونه هاى بارز آن ميباشد.

 با اندك مدائقه در فرازهاى مقدماتى دعاى ندبه كه : " لم يمتثل امر رسول الله فى الهادين بعد الهادين فقتل من قتل و سبى من سبی و اقصى من اقصى" نتايج اين تعرض جدى سياسى، مقابله ناكثين و قاسطين و مارقين، با على (ع) بود كه استمرار آن در قالب درگيرى با امام حسن (ع) در ساباط تجلى پيدا نمود. با ظهور يزيد در چهره اولى الامر مسلمين حسين بن على (ع) را به كربلا كشانيد و عاشورا را پديد آورد و فرياد امام حسين را بلند نمود كه "على الاسلام السلام اذ قد بليت براع مثل يزيد ! و كمتر از نيم قرن پس از آن بنام احقاق حق اهل بيت پيغمبر عباسيان را در برابر امويان قرار ميدهد، و عبدالملك بن مروان بن حكم، فرزند عنصر تبعيدى پيامبر (ص) بر مسند قدرت و خالقت آتى مسلمين تكيه ميزند! و شيعه چاره اى نداشت چز در قالب انديشه سياسى مهدويت، چشم انتظار قيام مهدى موعود اين امت، مطهر كلمه باقيه الهى بماند تا قيام آخرالزمان، تحقق بخش آرمانى شود كه نه تنها انبياء از ابراهيم (ع) تا محمد(ص)  مبلغ آن بودند؛ بلكه بالاتر از آن بر اساس " و اذ اخذنا ميثاق النبيين "... موضوع ميثاق همه انبياء عظام بود.

 آنچه در غدير اتفاق افتاد، تلفيق جدائى ناپذير تدابير ارشادى هدايتى مردم و سياستهاى اجرائى حكومتى امت اسلامى بود و آنچه در سقيفه روى داد و دامنه گسترده آن بخش اعظمى از جهان اسلام را در تاريخ، فرا گرفت، تفكيك سياستهاى اجرائى و تدابير ارشادى امت اسلامى بود. آنچه ديروز در انديشه سياسى خوارج در قالب " الحكم اال لله "  مفهوم نفى حكومت بشرى و انحصار حكومت بخدا تلقى شد، در تاريح معاصر، جدائى سياست از دين ناميده شد، اما واقع امر آنست كه چنين تفكيكى پرده پوش خصلت حسد بود كه در سقيفه جوانه زد، مبانى فلسفى و عقيدتى

 ندارد و بقول على (ع) صرفا حسد مبناى جدا سازى قدرت ولى الله (ولایت) از قدرت اولى الامر سياسى (خليفه) بود. با مدائقه در آيه24 سوره حديد كه مبين فلسفه ارسال رسل با ابزار بينه و تجهيز آنان به كتاب و ترازو در راستاى اقامه قسط ميان مردم و انزال حديد سمبل قدرت اجراى عدالت ميباشد، ناظر بر ضمانت اجراى قانون و عدالت خواهد بود و انديشه " ان الحكم الا لله " در ديدگاه خوارج بمفهوم انحصار قانونگزارى از ناحيه خدا، به انحصار حكومت بخدا و نافى واگذارى حاكميت بشرى و قدرت اجراى قانون و عدالت به غيرخدا، حق حاكميت بشر، بمثابه ضمانت اجراى عدالت را نفى كرده است.

نقل است كه بعدد اصحاب موسى كه براى هارون از آنها بيعت گرفت ، پيغمبر هم از اين هفتادهزار نفر براى على بيعت گرفت (جامع ج2 ص154 ) و خود بر آن شهادت داد و7 نفر را بر اين شهادت گواه گرفت كه خلفاى اول و دوم گواهان اين شهادت بودند. اين اقدام پيامبر (ص) داراى يك بار حقوقى قابل طرح دارد و آن اينكه انعقاد كلمه ولایت ، و طرح بيعت و شهود بر آن متضمن يك ديدگاه حقوقى است كه امام صادق (ع) مورد استناد قرارداده ميفرمايند: حقوق مردمان با دو شاهد عادل ثابت ميشود ولى نزد منافقين حق اميرالمومنين با چند هزارهم ثابت نشد !

 در غدير با ابلاغ ولایت على (ع) ، بمثابه به عينيت درآمدن مظهر " بلغ ما انزل اليك " در18 ذى الحجه، اصل وصايت بعنوان تدبير الهى پيشگيرانه از انحراف رهبرى توسط پيامبر (ص) به اجرا درآمد، و خود دعوتى از همه نسلها در تاريح به شناخت مصداق بارز " لما يحييكم " در حيات يابى فرهنگى، سياسى و معنوى انسان هاست كه به تعبير امام صادق (ع ) " نزلت فى ولایت على" (ع) ؛( تفسير لاهيجى ج2 ص178 )، و قرآن آنرا " استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحيكم (انفال24)، از آثار اجابت خالصانه دعوت پيامبر (ص)  توسط جامعه متدين ميداند. ولى آنچه در سقيفه توسط شوراى گزينشى نخبگان سياسى جامعه براى تعيين رهبرى اتفاق افتاد، ايجاد بحران در رهبرى آتى امت اسلام بود.

 شيعه بايد در غدير قرارگاه امن خود را كه جايگاه ولایت است، بشناسد و بر آن معرفت يابد. اهميت امام شناسى در نظام خدا باوران تا جائى است كه اقامه نماز شب و روزه و حج و زكات بى معرفت به ولایت اولى الامر زمان و تبعيت از وى، صحت ايمان مومن نيز در معرض ترديد است.

 " لو ان رجال قام ليله و صام نهاره و تصدق بجميع ماله و حج دهره و لم يعرف ولايه ولى الله فيواليه و يكون جميع اعماليه بدلالته اليه ما كان له على الله جل و عز حق فى ثوابه و لا كان من اهل الايمان ( نردبان آسمان ص بنقل از206 اصول كافى ج2 ص19 )  " اگر كسى شبها را به عبادت به سر برد و روزها را روزه بدارد و تمام اموالش را صدقه دهد و در تمام دوران عمر به حج رود و امر ولایت ولى خدا را نشناسد تا از او پيروى كند و تمام اعمالش با راهنمائى او باشد، براى او از ثواب خداى جل و عز حقى نيست و از اهل ايمان به شمار نمى آيد".

 در چنين شرائطى " من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته الجاهليه ، مرگ خداباوران با عدم  شناخت امام زمانشان، مرگ جاهلى است. چرا كه امامت و ولایت مالك انتخاب نوع زندگى و مرگ و باورهاى اعتقادى است.

 رمز حضور هوشمندانه و تلاش زهراى اطهر (س) در رفتن بدر خانه انصار و مهاجرين و دفاع ازامامت در برابر خليفه در مسجدالنبى، تاكيد بر " الامامه نظام لملته امامت بعنوان عامل نظام دهى به جامعه اسلامى و فرياد حكيمانه اش در صحنه دفاع از امامت حقه مبتنى بر وصايت، در مقابل خلافت حقه كه محصول نامبارك اجلاس مشورتى اصحاب حل و عقد در تاريح اسلام بود، بر اين اساس استوار بود.

 خبرگان سياسى در اولين شوراى رهبر گزينى در سقيفه به كسى راى دادند كه شعارش " اقيلونى لست بخيركم بود و كسى را رها كردند كه شعارش "سلونى قبل ان تفقدونى بود. از اتفاقى كه رخداد، امام على (ع) در نامه اى خطاب به مصريان كه به مالك اشتر داد، آنرا چنين دردمندانه تشريح ميفرمايند:

 " خداوند سبحان محمد ص را برانگيخت تا جهانيان را از نافرمانى او بيم دهد و گواه پيامبران بيش از خود گردد. چون او بسوى خدا رفت مسلمانان پس از وى در كار حكومت به هم افتادند و دست ستيز گشادند. و به خدا در دلم نمى گذشت و به خاطرم نميرسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبر از خاندان او بر آرد يا مرا پس از عهده دار شدن آن باز دارد. و چيزى مرا نگران نكرد و به شگفتم نياورد جز شتافتن مردم بر فلان ازهرسو و بيعت كردن با او. پس دست خود را باز كشيدم. تا آنكه ديدم گروهى در دين خود نمانده و از اسلام روى بر گرداندند و مردم را به نابود ساختن دين محمد خواندند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم رخنه اى درآن ببينم با ويرانى اى كه مهيبت آن بر من سخت تر از محروم ماندن از خلافت است و از دست شدن حكومت شما . . .  پس در ميان آن آشوب و غوغا بر خاستم تا جمع باطل بپراكنيد و محو و نابود گرديد و دين استوار شد و بر جاى بيارميد. دريغم آيد كه بيخردان و تبهكاران اين امت حكمرانى را بدست آرند و مال خدا را دست بدست گردانند و بندگان او را به خدمت گمارند و با پارسايان در پيكار باشند و فاسقان را يار." ( نامه62 ص346 نهج البلاغه)

 فلسفه غدير فلسفه مبتنى بر بنيانگزارى نظام ولائى مبتنى بر هرج و مرج طلبى سياسى نبود كه نفوذ و قدرت و اعتبار قبيله اى و حزبى، مالك انتخاب و گزينش باشد، بلكه پى ريزى نظامى مبتنى بر وصايت شايسته سالارى بوده است. و همين رمز دشمنى با اجراى فلسفه غدير بود كه در شرائط فقدان رهبرى مقتدر نبى مكرم اسلام (ص)  سياست صبر و انتطار، را بر امام على (ع) تحميل نمود.

نظريه امام على (ع) در خصوص دلائل اتخاذ اين سياست پيشگيرانه از رجعت طلبى، بدين شرح ارائه گرديد : "در اين انديشه فرو رفتم كه از دو راه كدام را برگزينم، قيام يا صبر؟ صبر عاقلانه تر ديده شد. فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجا ( نهج البلاغه خطبه3) و يا در تعبير ديگرى تصريح نمودند : " و اغضيت على القذى و شربت على الشجى و صبرت على اخذ الكظم و على امر من طعم العلقم ". يا در تعبير ديگرى اشاره نمودند كه:

 " فرايت ان الصبر على ذالك افضل من تفريق كلمه المسلمين و سفك دمائهم و الناس حديثوا عهد بالاسلام و الدين للمحيض مخض الوطب يعنى ديدم صبر از تفرق كلمه مسلمين و ريختن خون - شان بهتر است. مردم تازه مسلمانند و دين مانند مشكى كه تكان داده ميشود كوچك ترين سستى آنرا تباه ميكند و كوچكترين فردى آنرا وارونه مى نمايد. منطق ديگر على (ع) در توجيه سياست صبر و انتظار اين بود كه : " و ايم الله لولا محاقه الفرقه بين المسلمين و ان يعود الكفر يعود الدين لكناعلى غير ما كنا لهم عليه" يعنى اگر بيم وقوع تفرقه ميان مسلمين و بازگشت به كفر و تباهى دين نبود رفتار ما با آنان طور ديگر بود. ( سيرى در نهج البلاغه ص118 بنقل ازابن ابى الحديد در شرح خطبه119 نهج البلاغه)

 استقرار نظام امامت، به انعقاد سه عامل بستگى دارد. دفاع امام از حق امامت و دفاع امت از شخص امام و عنصر تبعيت پذيرى. تلاش وسيع امام على (ع) در زمينه دفاع از حق امامت در تاريح ثبت گرديده است. امام على در خطبه170  نهج البلاغه در مورد مالقات و مذاكرات سياسى روز شورا در سقيفه و چگونگى پاسح به اتهام حريص بودن بر امر خالفت، فرمود : " بل انتم والله الحرص و ابعد و انا احقى و اقرب انما طلب حقا لى و انتم نحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه يعنى بلكه شما حريص تر و از پيغمبر دورتريد و من از نظر روحى و جسمى نزديكترم و من حق خود را طلب كردم و شما ميخواهيد ميان من و حق خاص من حائل و مانع شويد و مرا از آن منصرف كنيد. آيا آنكه حق خويش را ميخواهد حريص تر است يا آنكه به حق ديگران چشم دوخته است؟ ( سيرى در نهج البلاغه ص101)

 تلاش ديگر امام على (ع) در دفاع از حق امامت پس از دوران خالفت ابوبكر و عمر را، هم در موضع گيرى آن حضرت در شوراى شش نفره در قبال تعيين عثمان بعنوان خليفه مسلمين كه ازطرف عبدالرحمن بن عوف پيشنهاد شد، به اين شرح ميبينيم : " قد علمتم انى احق الناس بها من غيرى و والله اسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الاعلى خاصه "! و هم در احتجاجات على (ع) در مجلس مناشده در مسجد مدينه در عصر عثمان، در حضور برجستگان!امت و مردم، مشاهده مينمائيم.

 با تعمق در پاسح امام على (ع) به اشعث بن قيس در مجلس مذكور نسبت به توجيه سياست صبرخود در قبال غصب خالفت و عدم مقاتله با ابوبكر و عمر كه توام با تاكيد بر قياس منزلت خود و پيامبر(ص)  با قضاياى موسى و هارون (عليهم السلام) كه در قرآن به آن اشاره شده : " يا هارون ما منعك اذ رايتهم ضلوا الا نتبعن افعصيت امرى قال يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى (اعراف-150 ) يعنى: " اى هارون چرا وقتى ديدى مردم گمراه ميشوند دست از متابعت من برداشتى ؟ آيا با فرمان من مخالفت كردى ؟ گفت : پسر مادرم، اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند." (اسرار آل محمد/ ص318 )، در ميابيم كه امام على در بيان خود، از فرمان پيامبر(ص)  بعنوان عامل بازدارنده نسبت به هرگونه تحرك سياسى تفرقه افكنانه در ميان امت و نگرانى از بازخواست پيامبر (ص)  در قبال اين مسئله ياد ميكنند كه: "چرا بين امت تفرقه انداختى و مراعات سخن مرا نكردى در حاليكه با تو عهد كرده بودم كه اگر يارانى نيافتى دست نگهدارى و خون خود واهل بيت و شيعيانت را حفظ كنى؟" از اين رو امام على در اجراى توصيه پيامبر (ص)  كه فرمودند : "اگر يارانى پيدا كردى به آنان اعلان جنگ كن و با ايشان جهاد كن و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ كن تا زمانى كه براى برپائى دين و كتاب خدا و سنت من يارانى پيدا كنى "، جز اين رويكرد چاره اى نداشت.

 در خطبه160 نهج البلاغه امام به سئوال مردى از بنى اسد كه پرسيد: كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به <يعنى چطور شد كه قوم شما شما را از خلافت باز داشتند حال آنكه شما شايسته تر بوديد؟ جواب فرمودند:

 "فانها كانت اثره شحت عليها نفوس قوم و سخت نفوس اخرين يعنى در اين جريان جز طمع و حرص از يك طرف و گذشت مصلحتى از طرف ديگر عاملى در كار نبود. ( سيرى در نهج البلاغه ص102 ). همچنين امام على (ع) پس از نامزدى و انتصاب مالك اشتر به حكومت

/ 26 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسماني

سلام خوبيد؟ خيلی خوشحالم که بازم به وب شما اومدم مثل هميشه زيبا و جامع نوشتين موفق باشيد و يا حق

آسماني

نشد يک لحظه از يادت جدا دل... زهی دل ، آفرين دل ، مرحبا دل !... زدستش يکدم آسايش ندارم.... نمی دانم چه بايد کرد با دل ؟.... هزاران بار منعش کردم از عشق .. مگر برگشت از راه خطا دل.... بچشمانت مرا دل مبتلا کرد ... فلاکت دل ، مصيبت دل ، بلا دل...... از اين دل داد من بستان خدايا ... ز دستش تا به کی گويم خدا دل... درون سينه آهی هم ندارم ... فقير و عاجز و بی دست و پا دل....... بشد خاک و ز کويت بر نخيزد.... زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل.... ز عقل و دل دگر از من مپرسيد .. چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل ؟.... تو.......ز دل نالی ..دل از تو .. .. حيا کن يا تو ساکت باش يا دل........... island

sima

سلام خسته نباشید متنتونو نخوندم چون خیلی طولانی بود ولی شعر آخرشو خوندم قشنگ بود

محب ولايت

سلام عليکم ؛ الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمومنين و اولاده المعصومين عليهم السلام ؛ بحثتان بسيار مفيد و قابل بهره برداری بود . موفق و مويد باشيد . يا علی مدد

Jaleh

قسمتی از زندگی واقعی خودم رو نوشتم .. وقت کرديد بخوانيد. مرسی

نون والقلم

سلام بر دوست ارجمندم احمد اقا با تشكر از ارائه نقطه نظرات در مورد توضيحاتم پيرامون تفاوت امامت و سلطنت كه پرسيده بوديد. 1- اگر پيشنهاد دادم موضوع را در سطح ايميل دنبال كنيم به اين جهت بود كه هم ظرفيت دريافت نوشتار در پست ها محدود است و ناگزير براي پاسخها بايد چندين پست را به اين امر اختصاص داد و هم اينكه اين فضا پس از طرح مباحث جديد در پست هاي اتي به زودي به ارشيو منتقل ميشود. لذا هم پيگيري موضوع و بحثها براي دوستان در ادامه اين پست در ارشيو مشل است و هم طرح اين بحثها در ارتباط با موضوعات جديد در پستهاي جديد غير مناسب به نظر ميرسد و چنانجه دوستاني از سوابق موضوع بي اطلاع بوده باشند خالي از اشكال نيست .

نون والقلم

2- اما در مورد مسائل مطرح شده توسط جنابعالي ، توجه شما را به اين نكات جلب مينمايم كه: الف) بحث بر سر نام و عنوان حاكم نيست ، در تاريخ هم دعوا سر اين نبود همانطور كه در خصوص حضرت سليمان اشاره داشتين و در مورد جالوت و طالوت نيز چنين است. بحث بر سر جهت گيري و نيت است. اينكه شخص اول مملكت ملك باشد يا امام دعوا سر عنوان نيست، تفاوت ديدگاه بر سر جهت گيريها و نحوه تسلط و مقاصد انان است. چنانچه در مورد حضرت سليمان برداشت عمومي و ذهنيت ها به جهت حاكم بودن يك ملك اين بود كه قران نيز به ان تصريح فرموده است: ان الملوك اذا دخلوا قريه افسدواها و جعلوا اعزه اهلها اذله و كذالك يفعلون. بدون ترديد هرگاه پادشاهان وارد قريه اي شوند انجا را به فساد ميكشند و عزيزان را ذليل ميكنند و افعالشان اينگونه است. بگذريم كه سليمان نبي بود و مباني حاكميت وي قانون الهي بود و بعنوان پادشاهي عادل بر مردم حكومت ميفرمود. اما برداشت تاريخي از اين امر اين بود و تجربه نيز در تاريخ به استناد نمونه هاي فراوان مويد همين است.

نون والقلم

سلطنت پهلوي را كه از ياد نبرده ايد ؟ در همين مملكت و در همين دهه هاي اخير شاهد سلطه جهنمي آن بوده ايم. يا صدام حسين را كه حتما ميشناسيد در حاليكه از عنوان رياست جمهور برخوردار بود نه ملك و پادشاه و سلطان. ب) يك وجه افتراق امامت و پادشاهي (سلطنت) در همون جهت گيريهاست. درست شبيه وجه افتراق بيع و ربا يا متعه و زنا . و نظائر آن. نه در اصل وجود يك حاكم. زيرا نقل شده امام رضا ع هم فرمودند وجود يك حاكم حتي غير عادل بهتر از بي حاكميتي و بي قانوني است. در اين مباحث ترديد نيست و شما هم بنوعي اشاره كردين. ج) نكته اي كه قابل تامل هست اين است كه امامتي كه شيعه به ان بعنوان يك سيستم حاكميتي معتقد است بر وصايت (شايسته سالاري) استوار است نه شوري يا اجماع اهل حل و عقد و يا توارث. حتما ايه شريفه قران را ملاحظه نموده ايد انگاه كه ابراهيم ع كه هم پيامبر بود و هم امام ؛= و اذ ابتلي ابراهيم .....اني جاعلك للناس اماما و قال من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين. پس از سربلند در امدن از ازمايش الهي و نائل شدن به مقام امامت جامعه توحيدي كه اين مقام در ذريه وي نيز ماندگار شود ولي خداوند فرمود عهد من به ظالمين نميرسد !

نون والقلم

اين نشان ميدهد امامت نه بر اساس توارث است و نه پيمان اجتماعي بلكه بر پايه وصايت الهي و شايسته سالاري استواراست. در امامان شيعه نيز چنين بود بهمين منظور امامت امام حسين ع كه اين روزها در آستانه سالگشت شهادتش هستيم پس از امام حسن مستقر شد و به فرزند امام حسن ع منتقل نگرديد. و بر اساس وصايتي بود كه بر حسب روايات مورد اتفاق همه علماي اهل سنت و تشيع از سوي پيامبر ص به ذكر نام و نشان تبيين گرديد. نميشود پذيرفت كه هر چه را بر وفق باور ما نباشد منسوخ يا غير معتبر ندانيم و هرچه مورد قبول ماست معتبر و لازم الجرا بشناسيم. انچه پيامبر فرمودند بر اساس ما ينطق عن الهوي است.

banoo

سلام خدمت استاد بزرگوار در کامنتهايتان بحثی است که اجازه ميخواهم در ان شرکت کنم بحث بر سر مقايسه سلطنت و امامت است اين دوست عزيز که ميفرمايند امامت با سلطنت يکی است فکر کنم در اشتباهند چرا که امام را ماموم انتخاب ميکند و سلطان اغلب خو د سلطان ميشود و يا اينکه توسط دولتی ها انتخاب ميشود پيروان ائمه مردم درد کشيده اند و دوستداران سلطان دولتيهای دنيا طلب سلطان امر ميکند امام راهنمايی اميدوارم که نظر اينجانب مورد تائيد اين دوست عزيز باشد با احترام بانو