<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سلام بر دوستان گلم

                               فريادی غريبانه

 

     متن زير كه فرياد روزگار ماست انقدر تكان دهنده و هشدار دهنده است كه رسالت اين قلم ديدم كه انرا باز نويسي كنم برايتان. از نرگس عزيز اين همسفر مهتاب بخاطر نوشتار هشدار دهنده اش و دلسوزانه اش و انعكاس بيان دردمندانه شهيد سرفراز سرزمين نور سپاسگزارم و اين قلم رسالت خود را در انعكاس اين زرنوشته ها همچنان متعهد و مسئول ميداند. اميدوارم خداوند اين تعهد قلم را از من دريغ ندارد.

 

پاي سخن امپراطور شهيد سرزمين ابهاي هميشه آبي

 

روزگار خوبي نيست ، روزهاي خوبي نيست ، طوفاني در دلم برپاست و آتشي به جان دارم كه گفتني نيست ، ميخواستم برايتان از شهيد سزار بنويسم ، از اين امپراطور هميشه جاويد سرزمين آبهاي هميشه آبي  بنويسم ،ديني ست كه بر گردن همه وبلاگ نويسها گذاشته شده ،  و نوشتم ، صد ها باز ، ولي همه را پاره كردم ، هرچه نوشتم بيهوده بود ، آني نبود كه ميخواستم بگويم . نميدانم چرا ؟ شايد اين درد قسمت كردني نيست ؟ شايد حسي  كه دارم منتقل كردني نيست ؟ نيمدانم ! شايد هم بهتر اين باشد كه شما صداي هق هق بي صدا ، اما پر درد سزار را از  زبان خودش بشنويد ، و فكر كنيد كه چه كرد ه ايد ؟ يا چه كرده ايم  كه سزار اينگونه غريبانه مي نويسه در اين ديار يك نگاه آشنا نيافتم .و يا اينكه بگويد يقين پيدا كردم كه مردم مارا فراموش نكردند. بلكه ما را دشمن خود مي دانند.
ميدونم كه شما هم با شنيدن فرياد بي صداي سزار كه از گلوي هزاران هزار سزار گمنام اين ديار برخاسته دچار درد مي شويد  و اسمان چشمتان بي آنكه بخواهيد باراني ميشود اما ، از آن نگريزيد ، از حقيقت گريزي نيست . شايد شكستن بلور بغضمان در گلو ، پايان خواب غفلت و فراموشي باشه . شايد بارش اشگهايمان بشارت بهار سبز دلهايمان باشه . و به يمين اين موهبت بار ديگر ديارمان ، ديار عشق و محبت و عطوفت  شود. دياري  كه ديگر براي اشناترين آشنايان غريب و بيگانه نباشه . دياري كه در آن پاسخ محبت سردي و بي تفاوتي نباشه ،  پاسخ ايثارو جوانمردي ، نامردمي نباشه .  قدر داني رسم فراموش شده اي نباشه. دياري كه در آن عقابهاي بلند پرواز شكسته پرشان ،  محزون و دل آزرده  كوچ نمي كنند .و بلاخره  دياري كه در آن همه آدمها همدل و  همرا ه ، شريك شادي و انيس غم هم باشند . به اميد آن روز
و اما گوشه اي از وصينامه شهيد سزار ، امپراطور سرزمين آبهاي هميشه سبز ايران و امپراطور همه دلهايي كه هنوز رسم عاشقي رو از خاطر نبرده اند


<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />
آنچه مرا بيش از پيش آزرد و مهمترين نگراني و دغدغه ام بود  نه دردها و رنجهاي جسماني که  شبهاي بسياري از درد نخوابيدم . روزهاي بيشماري خودم را در اتاقي زنداني کردم تا کسي ناله هاي مرا نشنود . و امروز ميتوانم به جرات بگويم که هيچ کس جز بهارم دردهاي مرا نديد وصداي ناله ام را نشنيدد و براي همين به قولي که آن روزها به دوستانم دادم وفا کردم . ( قرار ما اين بود ...اگر شهيد شديم هواي ديگران را داشته باشيم ...اگر زخمي شديم ...هرگز اجازه ندهيم مردم صداي ناله ما بشنوند و دلشان براي ما بسوزد که دلسوزي بر ما حرام است و اگر سالم مانديم هميشه خدا را شکر کنيم و قدر سلامتيمان را بدانيم ) رنج من از گاز خردلي که در ساليان گذشته در درون من مي خراميد و مرا ذوب ميکرد نيست . من از مردمم گلايه دارم . مردمي که به خاطرشان زندگي کردم و حالا مي ميرم . آنها بي معرفتي کردند . حق ما اين نبود . حالا که نيستم ميتوانم بي ترس از ريا فرياد کنم . اينيجا و حالا نگويم کي بگويم ؟ خوشا به مرام و معرفت دشمن که تنها ما را ميهمان يک لقمه خردل کرد و رفت . از آنها گلايه اي نيست . روزي که ميرفتم . گلريزان بود . مردم گروه گروه در خياابانها به بدرقه ما آمده بودند . اسفند و نقل و شيريني و اشگ حسرت بدرقه راه ما بود . آن روز يادم هست صدها نفر به نوبت صورت نوجواني مرا بوسيدند و من با آن بوسه ها به خاکريزها رفتم . دوستان و يارانم نيز اينگونه به جبهه آمده بودند . ايستاديم و جنگيديم . براي حفظ خاکمان . براي اينکه يک متر از اين زمين زير پاي عرب جماعت نباشد . براي اينکه ميترسيديم که ناموس خواهران و مادرانمان به تاراج رود . اين کابوس ترسناکي بود . پس مانديم . بهترين دوستانم رفتند . نميدانم تا حالا ديده ايد کسي که تا جانتان دوستش داريد جلوي چشمتان پرپر شود و برود ؟ تا حالا شده کسي دستتان را بگيرد و لرز مرگ تمام جسمش را بگيرد و تو هم همراه با او بلرزي تا آرام گيرد . تا آرام گيري ؟ اما صبر کرديم . با خودم مي گفتم اين تکليف ماست . اين تقدير ماست . اما روزي که بازگشتم . تاکسي که مرا از ترمينال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بيشتر گرفت . چون مي گفت بايد ماشينش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکي من را ميخواست بشويد !!!
همان روز بايد مي فهميدم که چه اتفاقي افتاده ...اما طول کشيد ...زمان لازم بود ...همين چندي پيش آژانس گرفته بودم تا بروم جائي ..راننده پسر جواني بود که حتي خاطره آژير خطر را هم در ذهن نداشت . ريه هايم به خاطر هواي بد تحريک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد . ( کم پيش مي آيد که وضعيت جسمانيم را براي کسي توضيح بدهم ...اما آن شب انگار کسي ديگر با زبان من گفت ...گوئي قرار بود من چيزي را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شيميائي هستم و نگران نباشد و اين حالم طبيعي است . سکوت کرد ...به سرعت ضبط ماشينش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شديم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بريده بودند ...ايستاد و مرا پياده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشينش کثيف شود و او چندشش ميشود ...و...رفت ...من تنها در شبي سرد ..کنار اتوبان ايستاده بودم و با خودم فکر ميکردم که : چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برايش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...
البته من و ديگران به خاطر توجه و قدرشناسي مردم نرفتيم که امروز طلبکار باشيم که تاج به سرمان بگذارند ...نه ..ما وظيفه خود را انجام داديم ...معامله ما با ديگري بود و سودش را هم مي بريم ...اما وظيفه ديگران چه ميشود ؟ من همه هراسم از مردمي است که چه زود همه چيز را فراموش کرد . فرزندان خود را به وقت نياز در برابر آتش فرستاد ...و حالا حتي از يادآوري آن روزها هم ابا دارد ...درد من گدائي محبت از مردم نيست ...محبت واقعي از سوي خداست که به اندازه کافي و حتي بيش از ظرفيت به من ارزاني داشته و شاکرم ..من ميخواهم بدانم که فرزندان ما چرا اينگونه تلخ با ما برخورد کردند ..من نگران آينده آنانم ..ميترسم که مفهوم آدميت گم شود ...ما هميشه غربيها را متهم ميکنيم به خشونت و نداشتن مهر خانوادگي و اجتماعي ...ما که از عرفان شرق بهره گرفته ايم ...و اگر تمدن نداريم معرفت داريم ...و ادعاي خوب بودنمان تمام دنيا را گرفته ...چکار کرديم براي فرزنداني که جانشان را براي سلامتي ما دادند ؟ باور کنيد دوستان ...اين که ميگويم اغراق نيست ...پرستاران و پزشکان غرب ( مدتي در بيمارستاني در آلمان بستري بودم ) صدها برابر به من محبت بيشتري داشتند تا پرستاران و پزشکان وطنم ...پارسال که در بيمارستان بستري بودم ...با آنکه من خود پزشکم ...اما چنان سخت و بي رحم و با خشونت با ما برخورد شد که من به اين نتيجه رسيدم که مردم ما را فراموش نکرده اند بلکه ما را به عنوان دشمنان اصلي خود بازشناخته اند ...در آلمان پرستاري بود که تا دير وقت و حتي بعد از ساعت کاريش مي ماند و کارهاي مرا انجام مي داد . چنان با من برخورد ميکرد که من هيچ وقت در مقابل او حس بدي نداشتم و با خيال راحت مشکلات جسمانيم را مي گفتم وقتی از او دليل اين همه محبت را پرسيدم . جواب داد : شما در سن کم و نوجوانی برای مردمت و کشورت جانت را به دست گرفتی ..تو يک قهرمانی و برای همه مردم جهان قابل احترام ...اما در همين بيمارستان ......سه شب و روز تشنگی را به جان خريدم و آب نخوردم ...ميترسيدم که آب و غذا بخورم و بعد مجبور به دفع آن شوم ...تشنگی و گرسنگی را آسان تر از ديدن چهره و غر زدنها و توهينهای پرستاران ميدانستم ...
عزيزان من ..سياست و مذهب را به اين بحث مخلوط نکنيم ...فرزندان اين کشور بودند شهدا ! ...قهرمانان اين کشورند جانبازان ! ...قدر اينها را بدانيد ...اينان با عشق به شما رفتند ...با عشق به شما ..باور آنها باور خودتان است ...فرهنگ سازی آنان ...يعنی ايجاد فرهنگ وطن پرستی ...احيای غرور ملی ...اميد به اينکه روزی برسد که هيچ جانبازی از جانباز بودنش خجالت نکشد ...خدا نياورد روزی را که رزمنده ای از رزمش پشيمان باشد ...آن روز روز مرگ ملت ماست ...بيائيد دست به دست يکديگر بدهيد ..بايد از يک جائی شروع شود ...همين وبلاگ ...سرزمين آبهای هميشه آبی ميتواند ميعادگاه پيمان شما باشد ...عهد ببنديد که برای حفظ و حراست فرهنگ وارزشهای کشورتان کوشا باشيد ...به خودتان بگوئيد ...بعد به ديگران ...زندگی کنيد ...خوش باشيد ...لذت ببريد ...اما فراموشکار نباشيد ...قدر شناسی را ياد بگيريد و ياد بدهيد ...
رزمندگان و سربازانی که در طول هشت سال برای بقای انديشه آزادگی و حفظ تماميت خاک مقدس ايران عزيزمان تا پای جان رفتند ..قهرمانان واقعی و ابدی اين کشورند ...اجازه ندهيد مرور زمان و مشگلات زندگی و مسائل سياسی و اجتماعی ياد آنان را غبار بگيرد ...دنيای مجازی که به اعتقادم محلی است که همه ميتوانند آزادانه تفکرات و مرامهای خود را انتشار دهند بهترين وسيله و رسانه برای يادآوری خاطره آنان است ...شما دوستان وبلاگ نويسم در ترويج اين فرهنگ تکليف داريد ...آزاده باشيد و منصف و قدردان و عاشق ...نميخواهم بيش از اين آزارتان بدهم ...باز هم طبق معمول نوشته من طولانی شد ...به بزرگی خودتان ببخشيد ...من دلم برای تک تک شما تنگ ميشود ...قرار ما هميشه همينجا ...سرزمين آبهای هميشه آبی را به نفر به نفر شما سپردم ...امانت دار خوبی باشيد ...اگر چه ديگر سزار نيست ...اما شما هر کدام امپراطور بزرگی هستيد ...و امروز اين سرزمين دهها و صدها امپراطور دارد ...شب چهارشنبه ...هر هفته ...شب بزرگی برای من بود و هست ...هر وقت دلم برای شهدا تنگ می شد ..در چنين شبی می رفتم به مسجد مقدس جمکران و نماز امام زمان ميخواندم ...و در سجده آخر پس از صد صلوات اسم شهيدی را که دلم برايش تنگ بود ...صد بار ميخواندم و بعد دعای توسلی هم ضميمه ميکردم و شب در خواب با آن شهيد تا صبح صفا ميکردم ...ياد شهدا خود ثوابی بسيار دارد ...حال این افتخار نصيب حقير هم شد ...بدانيد اين کمترين هميشه به يادتان است و شما را همانطور که تنهايم نگذاشتيد ...تنها نمی گذارم ...برايتان خوشبختی و موفقيت و زندگی شادی را آرزو دارم ...و حرف آخر :سلام

 نوشته شده در سه‏شنبه 29 آذر 1384 , ساعت 12:0 صبح توسط نرگس الهي

ماخذ: http://asemoon.parsiblog.com/34502.htm  

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
pooneh

به نوبت صورت نوجواني مرا بوسيدند و........... چه بگويم .... سخت بود و دردناك .... چه بگويم . من كجا و او ...... چه بگويم .. !

همسفر مهتاب

سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما برادر بزرگوارم . نميدونم چطور تشکر کنم ازشما ؟ شرمنده کرديد. خوشحالم که هنوز دلهايی با عشق می طپند و هنوز هم گل محبت بر شاخه زندگی شکوفه ميدهد .خوشحالم که سزار زنده است و مشغول لايروبی دلهای ماست . خوشحالم که به وعده اش عملمیکنه . گفته بود به ديدن همه تون ميام . پيامهاتون رو ميخونم و براتون می نويسم.امروز اين قول خداوند تبارک و تعالی رو بيشتر از هرزمان ادارک می کنم که فرمود : ولا تحسبن الذين قتلوا فی سبيل الله امواتا * بل احياءْ عند ربهم يرزقون. مگر مردگان ميتوانند بذر عشق بکارند و محبت درو کنند ؟ مگر مردگان ميتواند قلبی را متحول کنند ؟ سزار و همه آنها که عشق را تفسير می کنند هميشه زنده اند و تاثير گذار . اين روزها هرجا ميروم سزار را می بينم که رد پای ظريفی از خود به جا گذاشته .همه جا رفته .به دلها سرک کشيده . و بيش تر از آنزمان که به جسم حضور داشت امپراطوری هميشه آبی خود را درون دلها گسترش داده و اين تسکينم ميدهد.و اما از پريشانحاليم چه بگويم ؟؟ حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست * که آشنا سخن آشنا داند * برايتان خواهم نوشت - التماس دعا

سارا

سلام خوبين؟ خيلی سخت بود دوستی شبيه سزار رو از دست دادن نمی دونم واقعا چی بگم خيلی حيف بود

آسماني

سلام مرسي كه سر زدين ممنون و مرسي كه ميخواين براي سزار عزيز بخونين موفق باشيد و يا حق

banoo

سلام دوست عزيز ممنون از شما و دوست و خواهر گلم نرگس عزيزم که از سزار نوشته ايد رسالت عشق به بودن يا نبودن نيست ميتوان نبود و بذر محبت پاشيد ميتوان بود و کينه کاشت بر ماست که رهروی راستین باشیم مويد باشيد بانو